تبليغاتX
یاس
یاس

من می روم تنها تر از تنها خداحافظ

ای مهربان در خواب و در رؤیا خداحافظ

ای کاش فرصت بود تا این درد سنگین را...

فرصت نشد یک دردِ دل حتی! خداحافظ

با اینکه در شهر شما هر لحظه می مردم

امٌا کسی نشناخت دردم را خداحافظ

که آرزویم یک سلام تازه بود و بعد

با تو نشستن تا دمِ...امّا...خداحافظ

من بودم ویک کوچه ی بی رهگذر هر روز

بی یک سلام ‌، احوال پرسی یا خداحافظ

من می روم تا هر کجا..تا هیچ جا..تا..تا..

ای شهر ای بی حسرت دریا خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 21:41  توسط ياسمين  | 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد . سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد .در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمیدانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذارد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن .که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا

بگذر از من . من ترا بیگانه ام

آه از این دل .آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

  ای دریغا کس به آوازش نخواند .

فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 15:36  توسط ياسمين  | 

 با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام  تا تو نگاهم کنی                                                                                                  
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای كسی نیستم
 آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا كه بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز كن
 دیرزمانی است كه بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یك صحبت طولانی ام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:15  توسط ياسمين  | 

ز سوگت لاله ها هم داغدارند

اقاقی های عاشق بی قرارند

 

مـرا بـــا نینـوایت آشنــا کـــــن

از این بی آشنایی ها رها کن

 

بگــو تــا دل شقــایق خیز گردد

کـه از خون دیده ام لبریز گردد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:39  توسط ياسمين  | 

تاریکم ای یلدا مهتاب می خواهم

لب تشنه ام  ای اشک سیلاب می خواهم.

در حسرت موجم  باران کفافم نیست

درمان درد من باران نم نم نیست

پس تشنه می مانم غرق پریشانی

تا  آسمانها را بر من بگریانی.

چشم من از وقتی با عشق تو تر شد

آئین من این بار آئینه ای تر شد

پیدا شو ای مرحم بر زخم پنهانم

تا صبح دیدارت بیدار می مانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:54  توسط ياسمين  | 

 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند.. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !



آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خرد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:35  توسط ياسمين  | 


 شیطان اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:23  توسط ياسمين  | 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 

گر شکستیم ز غفلت، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:53  توسط ياسمين  | 

 

ببخش بانوي قصه اين دل جووني كرده

با تو اگه تو خونه اش نامهربوني كرده

چه سرنوشت خوبي وقتي دل شما هم

براي خوشبختي مون پا در ميوني كرده

خاتون خوب قصه  عروس آرزوهام

من كه هميشه تنهام قهر نكن با چشمام

قهر نكن مهربون قهر تو آتيشمه

من چه جوري نسوزم وقتي دلت پيشمه

براي داشتن من چه راه دوري رفتي

همه بايد بدونن راه  چه چوري رفتي.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط ياسمين  | 

سرشار از عشقم از این بی عشقیم!

بهترین احساسها رو دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:4  توسط ياسمين  |