تبليغاتX
یاس
یاس

 

ببخش بانوي قصه اين دل جووني كرده

با تو اگه تو خونه اش نامهربوني كرده

چه سرنوشت خوبي وقتي دل شما هم

براي خوشبختي مون پا در ميوني كرده

خاتون خوب قصه  عروس آرزوهام

من كه هميشه تنهام قهر نكن با چشمام

قهر نكن مهربون قهر تو آتيشمه

من چه جوري نسوزم وقتي دلت پيشمه

براي داشتن من چه راه دوري رفتي

همه بايد بدونن راه  چه چوري رفتي.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط ياسمين  | 

سرشار از عشقم از این بی عشقیم!

بهترین احساسها رو دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:4  توسط ياسمين  | 

تولدت مبارک امام رضا.

دووووووووووووووووووووووووووووووست دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:10  توسط ياسمين  | 

تن بيجان تو در سينه ي خاك
به نهالي كه در اين غمكده تنها مانده است
باز ميبخشد جان
قطره خوني كه بجا مانده در آن پيكر سرد
سرو را تاب و توان ميبخشد
شب همآغوش سكوت
ميرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو كرده به اين شهر پر از جوش و خروش
ميروم

 خوش به سبكبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:14  توسط ياسمين  | 

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط ياسمين  | 

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ های ترد باران ریخته !

بوی لطف بیشه زاران بهشت،

با هوای صبحدم آمیخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

می كند پرواز همراه نسیم .

نغمه پردازان باران می زنند،

گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم !

***

با تب تنهائی جانكاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش .

شرمسار ازمهربانی های او،

می روم همراه باران كو به كو .

***

چیست این باران كه دلخواه من است ؟

زیر چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا می كنم

قصه یك قطره باران را تماشا می كنم

***

در زمین،

همزبانانی ظریف و نازنین،

می دهند از مهربانی جا به هم،

تا بپیوندند چون دریا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

هر حبابی، دیدهای در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»

می كنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی !

***

همدلی كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شاید از این تیرگی ها بگذریم .

ره به سوی روشنائی ها بریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط ياسمين  | 

در کنار خطوط سيم پيام

خارج از ده دوکاج روييدند

ساليان دراز رهگذران

آندو را چون دو دوست می ديدند

يکی از روزهای پاييزی

زير رگبار و تازيانه باد

يکی از کاجها به خود لرزيد

خم شد و روی ديگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تامل کن

ريشه هايم زخاک بيرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسايه گفت با تندی

مردم آزار از تو بيزارم

دور شو دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم

بينوا را سپس تکانی داد

يار بيرحم و بی مروت او

سيمها پاره گشت و کاج افتاد

برزمين نقش بست قامت او

مرکز ارتباط ديد آنروز

انتقال پيام ممکن نيست

گشت عازم گروه پيجويی

تا که بينند عيب کار از چيست

سيمبانان پس از مرمت سيم

راه تکرار بر خطر بستند

يعنی آن کاج سنگدل را نيز

با تبر تکه تکه بشکستند.

 

اد کلاس سوم دبستان به خیر)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:22  توسط ياسمين  | 

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

 

عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط ياسمين  | 

باز باران بي ترانه
با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده
نمي دانم... 
نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟
نمي فهمم...
چرا مردم نمي فهمند که آن کودک
که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:22  توسط ياسمين  | 

تو هنوز اندر غم و اندر خم يک کوچه اي
من هزاران کوره راه و راه را طي کرده ام
از حقيقت مي گريزي و زمن بيگانه اي
من بدنبال حقيقيت چاه را طي کرده ام!
آنقدر آسان نبود گر تو حقيقيت داشتي
عاشقي بودم من و ديوانه ام پنداشتي
ای عشق من عاقبت از عشق کنعان سوختم
زندگي دادم بسي تا درس عشق آموختم
ای عشق بستم دگر بار سفر
عشق کنعان نميخواهم دگر
بر عشقی دگر دل دلده ام
از هواي عشق تو افتاده ام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:20  توسط ياسمين  |